پنجشنبه سیزدهم دی 1386
می آیم از رهی که خطرها در او گم است . از هفت منزلی که سفرها در او گم است . از لابلای آتش و خون جمع کرده ام اوراق مقتلی که خبرها در او گم است . دردی کشیده ام که دلم داغدار اوست . داغی چشیده ام که جگرها دراو گم است . با تشنگان چشمه ی احلی من العسل نوشتم ز شربتی که شکرها در او گم است این سرخی غروب که همرنگ آتش است طوفان کربلا ست که سرها در او گم است یاقوت و در صیرفیان را رها کنید . اشک است جوهری که گهرها در او گم است . هفتادو دو ستاره غریبانه سوختند . این است شبی که سحرها در او گم است .
قربان آن نی که دمندش سحر مدام . قربان آن سری که سجودش شود قیام . هنگامه برون شدن از خویش چون حسین(ع)راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام . این خطی از حکایت مستان کربلاست .ساقی فتاده .باده نگون شد .شکست جام . تسبیح گریه بود و مصیبت دو چشم ما . یک الامان زکوفه و صد الامان ز شام . اشکم تمام گشت و نشد گریه ام خموش . مجلس به سررسید و نشد روضه ام تمام . با کاروان نیزه به دنبال در منزل نخست تو از حال میروم . عرق شرم دلم بود که از چشمم ریخت . ورنه بر کشته تو گریه روا نیست مرا .

نوشته شده توسط کوثر در ساعت 10:53 | لینک
|
